تبليغاتX
قصه های پایتخت

مثل هر روز دربدر يه مسافر در بستی بودم كه چشمم به اين خانوم افتاد كه به قول خودش ۳-۴ جا ميخواست بره ما هم از خدا خواسته سازو دهل عروسی رو به پا كرديم راه افتاديم.اولين جايی كه رفتيم يه خونه تپل با كلاس بود تو شهرك.يه نيم ساعت ۴۵ دقيقه ای ميشد كه رفته بود كم كم داشتم فكر ميكردم پيچونده مارو رفته كه سروكلش پيدا شد.

تقريبن چهار پنج جايی رفت بعدش عين ميت اومد افتاد رو صندلی بعدش يه آدرس ديگه از تو كيفش در اورد گفت راه بيوفت.ما هم زديم تو دنده و يا علی..نموره حس فردين بازيم گل كردو رو بهش كردم گفتم:آبجی اگه ما ميتونيم از پس كارتون بر بيايم شما استراحت كن من بعديو انجام ميدم يابو عين بز زد زير خنده بعدش گفت با اين حرفت خستگيم يكم در رفت.منم پيش خودم گفتم ... لقش

از اون جا كه اومد ديگه جدی جدی داشت ميمرد همشم زير لب فشای بيناموسی ميداد(به كی من نميدونم) داشت پولاشو ميشمرد كه يهو پيش خودم گفتم اين چيكارس كه از صبح تا حالا اين همه كاسب شده اصلا چرا ماشين دربست گرفته اونم تو خيابون نه تو آژانس هم بصرفه تره هم امنيتش بيشتر(البته باس بگم كه ما بشخصه خيلی چشم پاكيم بچه محلامم نامردی نكردنو اسممو گذاشتن كبريت بيخطر)سر صحبتو(فضولی ) باز كردمو و پس از مشقتهای بسيار فهميدم يارو..... هست.

(از اين به بعد لهن صحبت بنده تغيير پيدا كرده) گفتم حيف شما نيست آخه اونم به اين شدت  گفت  وقتی ميشدم كه پول نداشتم لباس بخرم با دوستام برم گردشو...الانم چيزی رو از دست ندادم روزی حداقل ۵۰۰ هزار از اين پيرمردای مايه دار ميگيرم هم زياد فشار بهم نمياد هم خوب پول ميدن بعد از ۲ سال كارم يه صافكاری رنگ بعدش هم سفر به اروپا پيدا كردن يه پسر پول دار آدم حسابی(با استفاده از تجارب گذشته) بعد ازدواج.

خداييش من بريده بودم  حدود ۸ ساعت شده بود كه بردمش سر جای اولش كل ۸ ساعتم تو يه ربع حساب كرد رفت ولی من هنوز تو كفم.ازكل اين ماجرا يه چيز حاليه ما شد كه هر نوع كبريت بيخطری در مقابل يه ظرف بنزين كلی خطر ناكه.
نوشته شده توسط هوتی در ساعت 13:6 | لینک  | 

يادت مي‌آد وقتي پايين قلّه‌ي عاشقي به هم رسيديم؟ خواستيم همسفر هم بشيم، به هم قول داديم تا آخر راه با هم بمونيم و توي هر شرايطي با هم باشيم، يادت ميآد؟

يادته وقتي كه نيمه راه عاشقي از من فاصله گرفتي؟ گفتم(( كجا؟)) توي جوابم با آرامش گفتي: (( تا اينجا هم كه با تو اومدم براي اين بود كه ديدم همسفري نداري و خواستم كه تنها نباشي. اصلا هواي كوهستان به من سازگار نيست. الان هم ديگه خسته شدم مي‌خوام برگردم.)) بعد كه چهره بهت زده من رو ديدي رو بهم گفتي: (( ناراحت كه نشدي؟ من نمي‌خواستم ناراحتت كنم)) منم كه سرم رو به نشانه افسوس تكون دادم تو فكر كردي كه جوابم منفي.

حالا كه از اين بالا، از نوك قلّه‌ي عاشقي به اين راه طولاني نگاه مي‌كنم و همه جاي اون رد پاي تو رو مي‌بينم ياد اون لحظه مي‌افتم كه كفشهايي رو كه بهت دادم تا راحت تر با بياي رو بهم پس دادي و گفتي: (( راستي اينارو بگير خودت گفتي خيلي دوسشون داشتي)) كاش مي‌دونستي كه اينارو براي اين دوست داشتم كه تو رو با من همراه مي‌كرد.

 

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:22 | لینک  | 

دختر پايه سفره عقد نشسته بود.زنها هلهله کردن و روی سرش نقل ريختند.دختر از پنجره روبرو از زير نور سفيد به آسمان نگاه ميکرد که يه توده ابر سياه در حال حرکت جلوی خورشيد را گرفته بود.آقا خطبه عقدو می خواند و دختر به فکر راهی برای نجات.

مادر دختر را نشگون گرفت.

-ذليل مرده بگو بله آبروم رفت

دختر از جا پريد جيغ زد.

-تورو خدا مامان فقط يه دفعه ديگه فرصت بدين قول ميدم اولين خواستگاری که اومد چشم بسته بگم بله

زنها کف زدند.

-عروس خانم گفت بله...

 

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:21 | لینک  | 

عشقش رفته بود، از شدت ياس رفته بود بالای پل و خودشو پرت کرد پايين٬ در همون لحظه چندمتر دورتر، دختری که به قصد خود کشی شيرجه زد و مرد او را ديد. دوتايی وسط زمين و هوا همديگرو ديدند و لبخندی تحويل هم دادند و بعد خنديدند و چشم تو چشم هم و به هم خيره شدند، در همان لحظه يه چيزی تو وجودشون جرقهای زد و طعم عشق رو چشيدند٬ که طعم يک عشق واقعی بود. تازه فهميدند گمشده خود رو پيدا کردند ولی افسوس که چند متر بيشتر با زمين فاصله نداشتن...

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:21 | لینک  | 

گاهي آنقدر صدايت مي‌زنم كه تمام كوهستانهاي دورتر از سرزمينم فريادهايم را مي‌شنوند. چه مي‌شود گاهي به اتاق تنهايي‌ام پا بگذاري؟ من دلبسته‌ي پاييزم و همان فصلي كه هيچ از بهار كم ندارد. صدايم را بشنو، صدايي كه به دنبال كلامي روشن است...

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:17 | لینک  | 

هميشه مي‌گفت: انسان شو، تو كي مي‌خواي انسان بشي. مي‌خنديدم و مي‌گفتم عمرن.

حالا مي‌فهمم كه چي مي‌گفت. آخه توي يه جا يه مطلبي رو خوندم:

عشق مترادف ديوانگيست، عشق يعني تمام لذت‌هاي دنيا، و در آخر عشق يعني پل بين انسان و حيوان و عاشق كسي است كه از اين پل گذشته ...

حالا مي‌تونم بگم بالاخره انسان شدم...

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:14 | لینک  | 

نه مثل اينکه پيدا نميشه انگار تا حالا ساخته نشده يا کسی بهش نياز نداشته٬ولی من برای تو اونو ميخوام پس ميسازمش.

از اصغر آقا نجار ابزارشو خريدم ابزار ساخت يه پنجره روشن صداقت فکر نکنم کاره سختی باشه.اول با اره خوش بينی اضافه های بدبينی چوب عشق را بريدم٬ بعد با ميخ حيا و چسب وفا چهار چوب عشق را محکم کردم تا تو باد و توفان هوای نفس شل نشه و فرو بريزه٬ يه خورده روغن جلا محبت بهش زدم.حالا يه پنجره صداقت دارم برای روشنائيش هم رو به خورشيد توکل به خدا برات نصب ميکنم.

فقط يه قول بهم بده که نذاری روی شيشه های صداقتش کسی لکه بنداز يا گرد و غبار بی مهری روش بشينه.

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:13 | لینک  | 

ضربه اي روي ميز زدم.ليوان تكان خورد،اما نيفتاد.

به طور غير ارادي گفت:مراقب باش.

اصرار كردم:ليوان را بشكن.

فكر كردم: ((ليوان را بشكن،چون يك حركت نمادين است.سعي كن بفهمي كه من در درونم چيزهاي بسيار مهم تري از ليوان شكسته ام،و از اين خوشحالم.به نبرد دروني خودت نگاه كن و ليوان را بشكن.))
نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:12 | لینک  | 

اولین بار که عاشقت شدم یادته؟ من کرم سیب بودم و تو کرم ابریشم. من به تو قول دادم که دیگه هیچ وقت سیب نخورم و تو قول دادی که دور خودت پیله نزنی.

ولی نمیدونم چی شد که طاقت نیاوردم و فقط یه خورده سیب خوردم. تو هم از غصه دور خودت پیله بستی...

حالا دومین باره که عاشقت شدم، ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل. تو پر زدی و رفتی، من موندم و سیبی که جایی برای خورده شدنش باقی نمونده.

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:10 | لینک  | 

بهش گفتم دوست دارم‌‌‌‌‌‌، خنديد و گفت بابا بيخيال مارو چه به اين حرفا عشقو عاشقی کجا ما کجا.گفتم ok هرجور تو دوست داری٬ اگه اين جوری حال ميکنی منم برا ما همينم بسته.

وقتی باهاش حرف ميزدم تو دلم ميگفتم چرا نميفهمی که ديوونتم آخه روانی، هرچی گشتم يه راهی پيدا کنم حاليش کنم انگار مغزم با من نبود يا بودو نميخواست کمکم کنه، يا اون ميفهميدو بروی خودش نمی آورد.با اين وجود من هنوز دوسش داشتم ولی اون...

با سفينه آرزوهاش رفت و رفت، دور دور شد ميگفت دارم ميرسم به اوج ٬منم از فکرم دورش کردم ولی با وجود اينکه از نيگاه کردنش تو آسمونا سرگيجه گرفتم گمش نکردم.

از اون دور دورا اومد و گفت:اون سفينه من نبود من ميخوام با تو بپرم...

منم که ديگه گيجه گيج بودم، گفتم: بابا بيخيال مارو چه به پرواز...
نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:8 | لینک  |