تبليغاتX
قصه های پایتخت

در متن شب كلاغي هست كه حجم زمان را فرياد مي‌زند و من هنوز بيدارم و به تو فكر مي‌كنم. با ستاره‌ها حرف مي‌زنم و آنه را مي‌شمارم تا سپيده نزديك شود و من دوباره تو را ببينم و از چشمهايت غزل غزل ترانه بگويم...

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:46 | لینک  | 

وقتي برام از عشق مي‌نويسي آماده جون سپردن مي‌شم، و هرچي چشم من از ستاره اشك داره، براي تو مي‌ريزه.

گاهي مثل يك لبخند غريب هستم. از تو فقط يك يادگاري دارم،عشق. من مثل برگ زرد پاييزي هستم كه با محبت و عشق تو جان بهاري مي‌گيرم. تو بهار مني، من تو كتاب روزگار دنبال يك كلمه مي‌گردم،عشق.

برايم از عشق بنويس.

 

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 0:40 | لینک  |