تبليغاتX
قصه های پایتخت

دوست دارم به جايي بروم، جايي كه در آن نه گل باشد، نه درخت نه آب. جايي كه خورشيد بر روي زمين خود نمايي كند و سقف آن آسماني آبي باشد كه زير آن هيچ شاخه سبزي نرويد فقط بياباني خاكي مملو از سكوت تا دور دست‌ها نمايان باشد. دوست دارم در اين بيابان خاكي با هر بار غروب خورشيد باز هم زيبايي نقش آفريني كند. مي‌خواهم به اين بيابان بروم تا از نگاه‌هاي پر رمز و راز دور باشم و دوست دارم آمدن دوباره خورشيد را ساعت به ساعت، دقيقه به دقيقه، ثانيه به ثانيه لحظه شماري كنم تا به اين نا كجا آباد برسم.

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 18:52 | لینک  |