
همه چی از یه شکلات شروع شد...
من یه شکلات گذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات گذاشت تو دست من
من بچه بودم، اونم بچه بود
سرم رو بالا کردم، سرش رو بالا کرد. دید که من رو می شناسه
خندیدم، گفت: دوستیم؟ گفتم: دوست دوست. گفت: تا کجا؟
گفتم: دوستی که تا نداره.
گفت: تا مرگ؟ خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره.
گفت: باشه تا پس از مرگ، گفتم: نه...نه...نه...تا نداره
گفت: قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده می شن، یعنی زندگی پس از مرگ
بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت، تا جهنم تا هرجا که باشیم، من و تو با هم دوستیم؟
خندیدم و گفتم: تو تا هر کجا که میخوای براش یه تا بذار،
اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا، اما من اصلا براش تا نمیذارم.
نگام کرد، نگاش کردم، باور نمی کرد، میدونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه
دوستی بدون تا رو نمیفهمید.
********
گفت: بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم، گفتم: باشه، تو بذار
گفت: شکلات...
هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من، باشه؟
گفتم باشه. هربار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یکی میذاشت تو دست من،
همدیگرو نیگاه می کردیم، یعنی دوستیم، دوست دوست
من تندی شکلاتم رو باز می کردم و میزاشتم تو دهنم و تند و تند میمکیدم
میگفت: شکمووو... تو دوست شکموی منی.
و شکلاتش رو می ذاشت توی صندوقچه کوچولوی قشنگ
میگفتم: بخووورش، میگفت: تموم می شه، میخوام تموم نشه، برای همیشه بمونه.
صندوقش پر از شکلات شده بود، هیچ کدومش رو نمیخورد، من همشو خورده بودم.
گفتم: اگه یه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن یا کرما، چی کار می کنی؟
گفت: مواظبشون هستم، می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم.
من شکلاتام رو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم: نه...نه...نه...تا نه، دوستی که تا نداره.
********
یکسال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بییییست سالش شده
اون بزرگ شده منم بزرگ شدم، من همه شکلاتامو خوردم او همه شکلاتاشو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه، میخواد بره، بره اون دور دورا
میگه می رم ولی زود بر میگردم، من که میدونم میره و دیگه برنمیگرده
یادش رفت شکلات بهم بده، من که یادم نرفت، یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن
یه شکلاتم گذاشتم کف اون یکی دستش گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت
یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش، جفتشو خورد
خندیدم، میدونستم دوستی من تا نداره، میدونستم دوستی اون تا داره، مثل همیشه
خوب شد همهی شکلاتامو خوردم، اما اون هیچ کدومشو نخورده
حالا با یه صندوق پر از شکلات های نخورده چیکار می کنه؟؟!!
رفتم به ديدارش گفتند: رفته باران را تماشا كند، به انتظار ايستادم. پيغام آوردند كه به ديدن طوفانها رفته، صبر كردم تا بازگردد. كسي گفت: رفته كه ديگر برنگردد.
