تبليغاتX
قصه های پایتخت

مثل هميشه كه با هم مي‌رفتيم بيرون تو راه برگشت به خونه بازم دلم تنگ شد برات. آره به همين زودي...

مثل هميشه صداي موزيك زياد و مثل گاو تو اتوبان مي‌رفتم، ولي دلم تنگ بود...

روي صندلي بغل دستم به يه چيزي خورد، انگشتر فيروزه تو بود.

نمي‌دونم چرا ولي خيلي ذوق كردم، توي انگشتم نمي‌رفت كوچيك بود.

يادت مي‌آد بهت گفتم پسش نمي‌دم؟ يادت گفتي جا نذاشتم كه پس بگيرم؟

خوب كاري كردي كه پسش نگرفتي، حالا كه رفتي، الان كه ديگه اصلا نمي‌بينمت، مرهم تنهاييام شده انگشتر فيروزه.

هر كي دستم مي‌بينتش بهم مي‌خنده، مي‌گه اين كه دخترونس، منم  به خنده‌هاي اون تو خودم اشك مي‌ريزم و بوش مي‌كنم، تو لا به لاي بوي فلز حلقه دورش بوي تو رو حس مي‌كنم، فيروزه‌هاي تراش نخورده‌ي ستاره‌اي رو روي صورتم مي‌كشم و از زبر بودنش لذت مي‌برم، نرمي دست تو رو به ياد مي‌آرم...

چه خوب كردي جاش گذاشتي، چه خوب كردي كه پسش نگرفتي...

الان كه خوب فكر مي‌كنم مي‌بينم چقدر منو انگشتر فيروزه شبيه هميم...

 

 

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 9:26 | لینک  |