تبليغاتX
قصه های پایتخت

اين بار زير باران مي‌نويسم. قطرات باران هاشورهاي بي كسي را پاك مي‌كند. راههاي رفته را برنمي‌گردم و در واپسين سالهاي رنگ و رو رفته جواني‌ام به راهم ادامه مي‌دهم.

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 23:30 | لینک  | 

روزگاري خورشيد زندگي من از پشت پنجره احساس تو طلوع مي‌كرد و تپش قلب من با تپش پنجره‌ها يكي بود و من چه بي پروا عشق و اميد را پشت پنجره‌ها جستجو مي‌كردم، اما امروز چه شد كه پنجره‌ها براي هميشه بسته شد و خورشيد زندگي من غروب كرد؟

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 23:10 | لینک  |