دلم تنگ شده. دلم تنگ شده براي بوييدن صداي دريا. براي جاي پاي باد بر مثنوي درختان.
من به لبخندم اخم ميكنم تا بركه هم بداند من واقعا دلتنگم. دلتنگم و حنجرهام نايي براي آواز درد ندارد. قلك دلم هم پر شده از سكههاي غم و اين سنگيني و رنج نميگذارد نفسهايم به آسمان برسد و نگاهم هم آغوش ستاره شود. ولي چه كنم كه نميتوانم چشمهايت را وقت رفتن فراموش كنم.
پ.ن : بازم هرچي گشتم ديواري كوتاهتر از كلم پيدا نكردم، همرو سرش خالي كردم.
پ.ن2 : و هم اكنون زماني كه ياس هم عطري براي من خرج نميكند...
پروردگارا، بر ساحل انتظار تنها نشستهام و تنها به تو فكر ميكنم و موجهاي غمگين نگاهم تا بيكرانههاي نگاهت پر كشيده است. يا رب نگهي به سويم بيانداز كه بي نگه تو از هرچه زندگيست بيزارم، خستهام، خسته از هرچه درماندگي و پريشانيست. خستهام از هرچه رنگ و رياست و هرچه بيكسي و بيوفايي است... خار مغيلانم سرگشته و حيران در صحراي برهوت هستي آواره و نالان و حيران، زخمي و گريان، به اميد نوري و سرابي به هر سويي روانم، گه نوري ميرسد از دور به چشم و گه ظلمت و تاريكي پايدار.
خداي من، ميبيني مرا گه چگونه در اوج استيصال و بيچارگي، رو به سوي تو كردهام و گرفتارم و گرفتاريم تنها در دستان پر توان تو باز ميشود. پروردگارا قلبم مالامال درد است. از معصيت گناهانم بگويم يا بيچارگي نفسم؟ نجاتم بده.

وقتي آمدم هيچ كس نفهميد از سوي او آمدم. چون كودكي بيپروا بودم. يادم دادند كه بترسم، ترس از دست دادن، حقيرم كرد و شوق آينده طماعم. دلم صاف بود كه دروغ را قطره قطره در روحم چكاندند. كم كم خودم هم فراموش كردم سفير چه كسي هستم و براي چه كاري آمدهام.
صداي اذان صبح و انالله در خانه پيچيده، دارند بالاي سرم شيون ميكنند. من همه چيز را به ياد آوردهام و در وجودم صداي گريه نوزاد يك روزهاي را ميشنوم.
ماهي قرمز توي آكواريوم خيلي چيزها درباره آزادي شنيده بود. حس ميكرد شيشههاي ضخيم آكواريوم خفهاش ميكنند. به هر بهانهاي خودش رو به شيشه آكواريم ميكوبيد يا از آب بيرون ميپريد. بالاخره يك روز در دريا رهايش كردند، هنوز چند ثانيه نگذشته بود كه آب شور دريا سرش رو به دوران انداخت و امواج دريا گيجش كرد. بعد هم به طرف ماهيهاي بزرگتر رفت و طعمه آنها شد.
ماهي كوچك نميدانست آب شور و مواج دريا هر چند بي نهايت آزاد است ولي براي ماهي كوچكي مثل اون همان آكواريوم كوچك خوب است.
با تو بودن و به ياد تو بودن خيال نيست، من در تنگناي اين جادههاي ناهموار با نام تو، به ياد وجود مهربانت و قلب درياييت زندهام. من عشق، زيبايي و صبوري را از چشمان تو آموختم. چشماني كه مظلومانه عشق را در نگاه من ميپاشيد...
در پس تمام كوچههاي نا مهربان، در ميان سنگ لاخهاي سخت زندگي، با تو ميمانم، دوستت دارم و عشق را تا عرش ميتازانم.
پ.ن: تاااااااااااااااااااااا نه دااااا رههه
پ.ن2: بازم خسته شدم، اين بار ديگه خلم شدم.
به خودم قول دادم كه سينهام را سپر كنم. سرم را بالا بگيرم و سنگريزههاي راه را به هيچ بنگارم. ميخواستم فقط به بالاها چشم بدوزم. سبكسر بودم و مغرور. فكر ميكردم هيچ چيز نميتواند لحظهاي ذهنم را به خود مشغول كند. هنور چند قدم بيشتر نرفته بودم كه پايم در چالهي كوچكي لغزيد و نقش زمين شدم و تازه ياد گرفتم كه بايد حواسم به زمين هم باشد.
