87/02/18
پنجرهاي رو كه تو برام باز كرده بودي رو بستم...ميدونم ميشد از اين پنجره يه راهي به آسمون پيدا كرد.
ميشد رفت به جادههايي كه تا حالا پاي هيچ مسافري به اونجا نرسيده...
من پنجره رو بستم و تو رو كه اون همه خوب بودي رو نديدم.
چرا؟ چرا نرفتم؟ چرا نپريدم تا اون جايي كه نهايت آرزوم بود؟
نوشته شده توسط هوتی در ساعت 0:48 | لینک
|
87/02/04

ميرود وقت اولين خورشيد فروردين، آخرين پرنده پاييز... اين پرنده انگار از كوچ... از دستهي پرندهها جا مانده است، اين پرنده كولي تنها...
نوشته شده توسط هوتی در ساعت 0:16 | لینک
|
