87/05/28

همه چيز تموم شد ديگه. شمارش رو از گوشيم پاك كردم، خودشم پاك كردم.
*************
((الو))
اين كه زنگ زد دوباره ، مگه من شمارش رو پاك نكرده بودم؟
((باشه، ساعت 7 بيا. همه چيز برا من تموم شده، حالا به خاطر تو اين يه بارم حرفاتو گوش ميدم))
**************
ساعت 9:30
((پاشو عزيزم خيلي دير شده ديگه بايد برسونمت خونه.))
يك بوسه ديگه.
**************
((دوست دارم))
((منم دوست دارم))
((رسيدي SMS بزن))
نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:51 | لینک
|
87/05/27

ميخواهم در اين شب تاريك زندگي بي هيچ هراسي گام بردارم.
ميخواهم پيش بروم تا انتهاي جنگل تنهايي.
ميخواهم تا آنجايي بروم كه ديگر هيچ و هيچ و هيچ... غير از خود او...
ميخواهم بروم و بروم وبروم... تا خودِ خودِ خدا...
جايي كه روشني روز را در شب تاريك دنيا ببينم...
نوشته شده توسط هوتی در ساعت 2:13 | لینک
|
