تبليغاتX
قصه های پایتخت

زمين را انعطافي نبود
سياره‌يي آتي بود

لُکِّه سنگي بود

 

 

آونگ

که هنوز مدار نمي‌شناخت زمين،

و سرگذشت ِ سُرخ‌اش

 

 

تنها

التهابي درک‌ناشده بود
فراپيش ِ زمان.

 

سنگ‌پاره‌يي بي‌تميز که در خُشکای خميره‌اش هنوز
«
خود» را خبر از «خويشتن» نبود،
که هنوز نه بهشتي بود
نه ماری و سيبي،

نه انجيربُني که برگ‌اش

 

 

درز ِ گندم را

 

 

شرم آموزد

از آن پس که بشکافد
از آن پس که سنگ‌پاره واشِکافد
و زمين به اُلگوی ما شيار و تخمه شود:
سيّاره‌يي به عشوه گريزان
بر مدار ِ خشک و خيس‌اش

نا‌ آگاه از ميلاد و

 

 

بي‌خبر از مرگ.

 

چه به يک‌ديگر ماننده ! شگفتا، چه به يک‌ديگر ماننده !

 

                                      احمد شاملو

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:19 | لینک  | 

 

يكي بود يكي نبود...

يه شهري بود يه پادشاهي داشت،پادشاه شهر يه پسر داشت كه وارث تمام تاج و تختش بود.

وقت ازدواج شاهزاده رسيده بود كه پادشاه يه شرط عجيب براي ازدواج پسرش گذاشت.

شرط اين بود كه دختري كه با شاهزاده ازدواج مي‌كنه حق صحبت كردن با شاهزاده رو نداره. يكي از دخترهاي شهر اين شرط رو قبول كرد و با شاهزاده ازدواج كرد.

ولي بعد از چند روز طاقت نياورد و شروع به صحبت با شاهزاده كرد. پادشاه دستور داد كه از هم جدا بشن. گذشت و گذشت... دخترهاي شهر يكي يكي مي‌اومدن و بعد از يه مدت شرط رو زير پا مي‌ذاشتن و جدا مي‌شدن.

تا بالاخره يه روز يه دختر ديگه اومد و با شاهزاده ازدواج كرد. شب اول دختر يه فانوس آورد و رو به فانوس گفت: اي فانوس به شاهزاده بگو كه دوستش دارم. شاهزاده هم رو به فانوس گفت: به همسرم بگو من هم دوستش دارم.

پادشاه كه اين وضع رو ديد اجازه داد كه اين دو نفر تا آخر عمر در كنار هم زندگي كنن.

 

پ.ن: فانوس من خيلي زشته.

 

 

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:6 | لینک  | 

امسال جشن تولد ندارم، خودم و خودم. نه اينكه هيشكي نباشه‌ها هست ولي ساعت00:01 بيستم شهريور ديگه كسي بهم تبريك نگفت.تا صبح هی اون بگو من بگو نداریم.

بالاخره 22 تموم شد و يه سال بزرگتر شدم خير سرم. چند روز پيش يكي بهم سر كار گفت به قيافت مي‌خوره متولد 52 باشي!!! فحش دادم ولي افاقه نكرده هنوز تو فكرم. خواستين كادو بدين برا سلامت عقلم دعا كنين.

تولدت مبارك.

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:10 | لینک  | 

بازم قصه، زندگيم شده قصه.

اين از اون قصه‌هاي سختِ كه هركس يه جورشو شنديده يا ديده يا قصه‌ي خودشِ.

عشق، سخت‌ترين،بهترين،بدترين،بايدترين قصه خلقت.

عشقِ به خدا،به زندگي،به خانواده،به دوست،به سرعت،به غذا و ....

عاشقاي خدا همه چيزشون رو مي‌دن تا به خدا برسن.

عشاق زندگي هر چيزي رو به خاطره زندگي و حيات خودشو نابود مي‌كنن.

كسايي براي خانوادشون خودشون رو يادشون مي‌ره.

بعضي بخاطر رفيقشون جونشون رو هم مي‌دن.

و...

در صورتي كه خدا همه توانش رو براي ما آدما گذاشته تا خلق بشيم و زندگي كنيم، تو طول حياتمون،زندگي كنيم،يعني بفهميم تمام دنيا براي ماست و بايد از ذره ذره هستي استفاده كنيم و براي خودمون نگه داريم تا به وجود خودمون بتونيم خدمت كنيم،يعني براي خودم فدا كاري كنم تا زندگي كنم و خانواده‌ي خودم رو داشته باشم و در كنارش بتونم كناره دوستانم بمونم و زندگي كنم و به همه چيز عشق بورزم.

 

پ ن: شنيدن كي بود مانند ديدن يا ديدن كي بود مانند شنيدن.

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:12 | لینک  | 

قصه‌ي امشب داستان اعتياد. اعتياد به مواد، سيگار،الكل،گيم،فيفا،تخمه،سينما،... حتي اعتياد به يه نفر.

قصه رو با داستان يا مثال اعتياد به مواد مي‌‌گم چون بيشتر ديديم و شنيديم و بي پايه‌ترين اعتياد هست.

بدترين لحظه يه معتاد به ترياك لحظه‌اي هست كه بايد ترياك رو به اجبار به قول معروف حب كنه يا بخوره، اون وقت كه معدش جواب نمي‌ده. حالا چي مي‌شه همشو تگري مي‌زنه ميريزه بيرون.

خوب معدش نمي‌سازه با مواد. حالا چيكار مي‌كنه؟ ديگه موادي نداره فقط همون براش مونده بود.

دو راه داره، خوب عادت ديگه اين چيزا سرش نمي‌شه هرچي بالا آورده رو مي‌خوره چون معتادِ.

بيخيال مي‌شه، چون مي‌فهمه اوني كه با وجودش نمي‌سازه لياقت گذروندن زندگيش رو نداره.  با وجودش، با بودنش، با زندگي دوست داشتنيش.

ولي خوب تجربه نشون مي‌ده 9/99% راه اول رو انتخاب مي‌كنن.

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 0:16 | لینک  |