تبليغاتX
قصه های پایتخت - دلتنگی

دلم تنگ شده. دلم تنگ شده براي بوييدن صداي دريا. براي جاي پاي باد بر مثنوي درختان.

من به لبخندم اخم مي‌كنم تا بركه هم بداند من واقعا دلتنگم. دلتنگم و حنجره‌ام نايي براي آواز درد ندارد. قلك دلم هم پر شده از سكه‌هاي غم و اين سنگيني و رنج نمي‌گذارد نفس‌هايم به آسمان برسد و نگاهم هم آغوش ستاره شود. ولي چه كنم كه نمي‌توانم چشم‌هايت را وقت رفتن فراموش كنم.

پ.ن : بازم هرچي گشتم ديواري كوتاه‌تر از كلم پيدا نكردم، همرو سرش خالي كردم.

پ.ن2 : و هم اكنون زماني كه ياس هم عطري براي من خرج نمي‌كند...

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 23:15 | لینک  |