تبليغاتX
قصه های پایتخت - مثل؟

جايي ميان دو كوه، خورشيد عمرش كم شد. كنارش نبودم. نجواي غمگين قاصدك كه خبر آورد، حس كردم خاطراتم ميان زه كمان و نشانه خشك شد. نگاهم بي هدف مي‌گشت شايد جا مانده‌‌ي تك خاطره جايي باشد كه نديده‌ام. چشم دوخته‌ام به زمين به سايه‌هاي سياه مثل... !مثل چه؟!

ذهنم مثل خيابان شلوغي است از واژه‌ها. هم،در،دي! همدردي، بي معناست. چه كسي درد نگاه خيره به نا كجايم را مي‌داند، وقتي چهار جهت اصلي نگاهم قرينه‌ي مرگ مي‌شود؟

پرده را كنار مي‌زنم تا ذهنم را متمركز كنم. انگار هرجا باشد بهتر از اينجاست. به فكرم مجال جولان نمي‌دهم. بهتر است شك نكنم.

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:51 | لینک  |