
بازم قصه، زندگيم شده قصه.
اين از اون قصههاي سختِ كه هركس يه جورشو شنديده يا ديده يا قصهي خودشِ.
عشق، سختترين،بهترين،بدترين،بايدترين قصه خلقت.
عشقِ به خدا،به زندگي،به خانواده،به دوست،به سرعت،به غذا و ....
عاشقاي خدا همه چيزشون رو ميدن تا به خدا برسن.
عشاق زندگي هر چيزي رو به خاطره زندگي و حيات خودشو نابود ميكنن.
كسايي براي خانوادشون خودشون رو يادشون ميره.
بعضي بخاطر رفيقشون جونشون رو هم ميدن.
و...
در صورتي كه خدا همه توانش رو براي ما آدما گذاشته تا خلق بشيم و زندگي كنيم، تو طول حياتمون،زندگي كنيم،يعني بفهميم تمام دنيا براي ماست و بايد از ذره ذره هستي استفاده كنيم و براي خودمون نگه داريم تا به وجود خودمون بتونيم خدمت كنيم،يعني براي خودم فدا كاري كنم تا زندگي كنم و خانوادهي خودم رو داشته باشم و در كنارش بتونم كناره دوستانم بمونم و زندگي كنم و به همه چيز عشق بورزم.
پ ن: شنيدن كي بود مانند ديدن يا ديدن كي بود مانند شنيدن.
