تبليغاتX
قصه های پایتخت - فانوس

 

يكي بود يكي نبود...

يه شهري بود يه پادشاهي داشت،پادشاه شهر يه پسر داشت كه وارث تمام تاج و تختش بود.

وقت ازدواج شاهزاده رسيده بود كه پادشاه يه شرط عجيب براي ازدواج پسرش گذاشت.

شرط اين بود كه دختري كه با شاهزاده ازدواج مي‌كنه حق صحبت كردن با شاهزاده رو نداره. يكي از دخترهاي شهر اين شرط رو قبول كرد و با شاهزاده ازدواج كرد.

ولي بعد از چند روز طاقت نياورد و شروع به صحبت با شاهزاده كرد. پادشاه دستور داد كه از هم جدا بشن. گذشت و گذشت... دخترهاي شهر يكي يكي مي‌اومدن و بعد از يه مدت شرط رو زير پا مي‌ذاشتن و جدا مي‌شدن.

تا بالاخره يه روز يه دختر ديگه اومد و با شاهزاده ازدواج كرد. شب اول دختر يه فانوس آورد و رو به فانوس گفت: اي فانوس به شاهزاده بگو كه دوستش دارم. شاهزاده هم رو به فانوس گفت: به همسرم بگو من هم دوستش دارم.

پادشاه كه اين وضع رو ديد اجازه داد كه اين دو نفر تا آخر عمر در كنار هم زندگي كنن.

 

پ.ن: فانوس من خيلي زشته.

 

 

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:6 | لینک  |