تبليغاتX
قصه های پایتخت - سٍفر شهود

زمين را انعطافي نبود
سياره‌يي آتي بود

لُکِّه سنگي بود

 

 

آونگ

که هنوز مدار نمي‌شناخت زمين،

و سرگذشت ِ سُرخ‌اش

 

 

تنها

التهابي درک‌ناشده بود
فراپيش ِ زمان.

 

سنگ‌پاره‌يي بي‌تميز که در خُشکای خميره‌اش هنوز
«
خود» را خبر از «خويشتن» نبود،
که هنوز نه بهشتي بود
نه ماری و سيبي،

نه انجيربُني که برگ‌اش

 

 

درز ِ گندم را

 

 

شرم آموزد

از آن پس که بشکافد
از آن پس که سنگ‌پاره واشِکافد
و زمين به اُلگوی ما شيار و تخمه شود:
سيّاره‌يي به عشوه گريزان
بر مدار ِ خشک و خيس‌اش

نا‌ آگاه از ميلاد و

 

 

بي‌خبر از مرگ.

 

چه به يک‌ديگر ماننده ! شگفتا، چه به يک‌ديگر ماننده !

 

                                      احمد شاملو

نوشته شده توسط هوتی در ساعت 1:19 | لینک  |